در ایست ثانیه

بر دار ، به رقص افتاده ام...

با کبودی لب

و چشمانی سرخ

آمدنت را زجر میکشم


حلق آویز شده بر دار تنهایی

ذهنی سرشار از خاطرات رنگ پریده

گمشده در نفسهای خون آلود

در چرخشی به دور محور خود

بر ویرانه ی آرزوهای از دست رفته اش...

و سکوتی که تمام اتاق را پر کرده است

چشمان بی تابش،در جستجوی چیزی

یا آمدن کسی.....

پشت آخرین پلک زدنها به سیاهی میرود



(آدمک) گر درد در دلم ریشه دوانده است،تو بخند..

گر حال من دوباره خراب است ، تو بخند

گر عشق گدایی است سره کوچه ها

از رنج و غم ما ندانی، تو بخند...(خودم)


نمی دانم کی ام من...! آدمم؟...روحم؟....خدایم؟...یا که شیطانم...تو با خود آشنایم کن !!!

خداوندا بسوزانم....خداوندا بسوزانم!!!نمیخواهم در این دنیا بمانم...!(همای)