مامنتظرانیم که ره گم کردیم
يك عمر تو زخم هاي ما را بستي
هر روز كشيدي به سر ما دستي
شعبان كه به نيمه مي رسد آقا جان!
ما تازه به يادمان مي آيد هستي!
از مزرعه هاي كوچك بعضي ها
برچيده شود مترسك بعضي ها
آقا خودمانيم چه كيفي دارد
وقتي بزني به برجك بعضي ها
اين مرد كه در ره است بايد او را...
مي ترسم اگر سر زده آيد او را...
از هر كه سراغ او گرفتم ديدم
در شهر كسي نمي شناسد او را
اي قبله ي ابرهاي بار آور تو!
دريا به نماز ايستاده در تو
باران كه گرفته است تسبيح به دست
دارد صلوات مي فرستد بر تو
هر روز به ما اگر كه سر هم بزني
بر ريشه ي خواب ما تبر هم بزني
آقا تو كه خوب مي شناسي ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزني...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 21:11 توسط آسمان
|
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی