یه روز که از فرط بی کاری نشسته بودمو  با کانالهای تلویزیون بازی می کردم به کانالی  یابهتره بگم به

برنامه ای برخوردم که توش حرفای قشنگی زده شد.................................................................... 

خداوند در گذر است انچه قدر و ارزشش را قسم یاد کردی و در خسرانم که این قدر و ارزش را ندانستم و انگار هیچ هم عصر عصر خویش نبوده ام اما خداوند چیزی هست که در واژه نامه ام عشق خوانده میشود. انگار تنها با این واژه در گذر زمانم جا نمی مانم وقتی تو را می خوانم عشق میشوم ،ایمان میشوم. 

خداوند برای کسب عشق دکانی باز کردم در بازار ازار دنیا هنوز سود و زیانم هیچ نیست هر چه خیر فروختم دخلم پر از خیر شد و هر چه شر فروختم سراسر زیان من و دکان ودخل. پیوسته خداوند در سود نافع متوجه خود بودم زیانم از چه بود هر چه خود کردم و تدبیرم نبود  وچه ستم کارم من بر من و چه مظلومم من در من. قسم به جلالت زبانم لال اگر ستمی از تو دیده باشم.خداوند ،عزیزم ، نزدیکتراز..........................................................................................

خداوند روزگاری پیش تر از اکنون بسیار فاصله بین من و دانایی بود قلمت پا در میان کردو نگاشتنم اموخت تا بنگارم  حق ،بنگارم عشق،بنگارم خداوندو مرا انسان راونیز نادانیم را دانایی اموختی اما هنوز نادانم انک بی نوایی ام گمان ان یافت که نوا یافتم وانگاه سرکشی و غرور اسان بر اریکه لرزنده من تکیه زد وچه زود باز خواهم گشت نادان تر از نادان به سوی داناییت. یادش بخیر خداوند ،عزیزم،نزدیکتر از....................................................................................................................................

خداوند یاد باد ان اغازین لحظه خلقتم که من ضعف وکاستیم در افرینش پیچیده بود وصدای گریه ام به توانایی خنده خلقتم نمی رسید وحالا من بودم و اکندگی غرور من بودن ومن چشم بسته بودم و سینه سپر کردم وتنها منم ومن و باز.....................وحالامن وچشمان کم سو وکمر خمیده ام که جست وجو می کنند دست یاریگر تو را. خداوند می دانی که نادانم و بر ناتوانی ام توانایی وبر ناتوانی ام جز توانایی نگاه تو نیست .   نگاهت را میخواهم  خداوند ،عزیزم،نزدیکتر از رگ گردنم.