کربلا
ان شاءالله فردا عازم کربلا هستم . دیگه هر خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید ....

خدا نگهدار
ان شاءالله فردا عازم کربلا هستم . دیگه هر خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید ....

خدا نگهدار
می شود با پیامی دانشجویی را به استادی رساند تا به آن چیزی که می خواهی برسی وبا کلامی استادی را به کمتر از دانشجویی خطاب کرد چه می شود که ما آدم ها اینطور می شویم ......می شود که یک هفته مانده به تعطیلات قبل از امتحانات بفهمی که در طول یک ترم آمدن ها و رفتن ها در پس تمام بحث ها و صحبت ها و درس خواندن ها و نخواندن ها هیچ چیز نفهمیدی ..... کمی شور در دل داری اما کاری نمی کنی تا به شب امتحان می رسی تازه آنجا اوج داستان است فقط یک چیز را خوب می دانی و آن این است که هیچ نمی دانی خود را به در ودیوار می زنی تا اثبات کنی که این درس ها به درد آینده کاری و زندگی شغلیت نمی خورد و می خواهی آبی باشی برآتش درونت......تا اینکه روز امتحان فرا می رسد وتو در گیر ودار دست و پنجه نرم کردنبا سوالات هستی که برای لحظه ای سرت را بالا می آوری تا نفسی بکشی و می بینی کسی که کنار دستت نشسته با برگه هایی که به تکه های خرد شده کنار قیچی می ماند دارد به سرعت چیزهایی را می نویسد با لبخندی که حکایت از نفهمیدن دیگران دارد(در اصل نفهمی خودش که به چند نفر خود را مدیون می کند ) و دستانی که لرزان است و از ترسی حکایت دارد که در دل اوست ....او هم خسته می شود سرش را که می چرخاند چشمانش به نگاه پرسشگر تو برخورد می کند اما نمی تواند بی تفاوت از نگاهت گذر کند به تو هم لبخندی می زند وبا گوشه چشم اشاره می کند که این لبخند حق سکوت توست (هیچ نگو و بگذار در خیال این پیروزی شیرین بمانم )
پیشتر که می روی می بینی داستان به اینجا ختم نمی شود هنوز قریب به اتفاق هم کلاسی هایت که حداکثر امتحان دهندگان را تشکیل می دهند در این نبرد نابرابر دارند تمام تلاششان را می کنند وتو که تمام تلاشت را قبل از امتحان برای بدست آوردن موفقیت هرچند جزیی اما برای خودت ارزشمند کرده ای حداق برای یک درس یا همین درس.....هرچه که باشد خودت خوب می دانی موفقیت در این درس ها با همان نمره ای سنجیده می شود که می گیری هرچند مفهوم واقعی موفقیت این نیست .... خلاصه آماده ای برای پیروزی وقت تمام شده و تو تقاضای برگه می کنی هنوز تا آنچه تصور می کنی یک قدم فاصله داری و حرف برای گفتن باقیست اما شرایط برای همه یکسان است وتو به این امید برگه را می دهی وقتی به اطرافیانت که مثل تو قصد نوشتن داشتن می نگری کمی آرام می شوی وبا خونسردی (که ناشی از این است که کاری از دست تو بر نمی آید )آماده می شوی وآرام آرام با دوستانت هم صحبتی می کنی
به سمت استاد می روی برای عرض ارادت یا پرسیدن جواب سوالات یا اعتراض به کمبود وقت نمی دانی ولی چیزی تو را به سمت استاد می کشاند می روی و می بینی که شرایط یکسانی در کار نبوده برگه ای که با حسرت به سفید بودنش نگاه می کردی و چشمان تو بدنبالش بود حال در دست استاد است و استاد به انتظار ایستاده تا برگه ی آخر را ازنور چشمی اش تحویل بگیرد اما آنقدر با طمانینه به او نگاه می کند که انگار حالا حالاها قصد گرفتن برگه اش را ندارد وتو حسرت می خوری و یاد آن برگه آخر می افتی دیگر دست خودت نیست صدایت می رود بالاچون حق در جلوی چشمانت فدایی شده و وقتی اعتراض می کنی یکی می گوید حالا مگه چه می خواستی بنویسی در دلت جوابش را می دهی اتمام حجت با کاری که لا اقل فکر می کردم به پایانش رساندم اما ای کاش درد تو همان بود درد تو درد همه کسانیست که همچون تو وچه بسا بدتر از تو برگه هایشان را تحویل دادند و به فکر آن بیست وپنج صدم یا نیم نمره ای بودند که نمره نه شان را به قبولی می رساند ......چقدر خوب که با خیال راحت به پشتوانه استاد به کارش ادامه می داد و چه جالب که هیچ کس اعتراضی نداشت و این را حق او می دانستند
حال شما بگویید می شود کاری کرد که رضا باشد او.......
سال های کودکی ...
سالهای عطر پونه در بهار ........ سالهای عاشقی و انتظار
سالهای جدول ضرب و غروب ........ نقش دل را حک نمودن روی چوب
سالهای مشق شب دلواپسی ........ مانده لای دفترم یک اطلسی
سالهای آ ش کشک و بوی نان ........ وحشت از شبهای سخت امتحان
سالهای تیله ها را باختن ........ خانه ای از خاک و از گل ساختن
سالهای حفظ شعر رودکی ........ شیطنت در صحن باغ کودکی
سالهای شیر و خط در کوچه ها ........ طعم ترش چیدن آلوچه ها
سالهای سادگی ده سالگی ......... سالهای گم شدن در سادگی
گم شدن در بیشه های سبز بید ......... تیله های شیشه ای در صبح عید
سالهای شنبه های وهمناک ......... چیدن برگ از درخت خشک تاک
سالهای ظهر عاشورای داغ ......... در شب شام غریبان بی چراغ
سالهای حفظ قر آ ن درکلاس ........ سهم دلتنگی نسیم بوی یاس
سال های دوره جغرافیا ........... شستن زنگار زرد کینه ها
سال سنجاقک سر بال سکوت ......... سال سنگ و دانه های سبز توت
سال صرف فعل ماضی در حیاط .......... سال یک بافه غزل جنس نشاط
سالهای بستن دل بی دلیل .......... (دست ما کوتاه و خرما بر نخیل )
سالهای هندسه تفریق درد ........... بوته های گل زمستانهای سرد
ای دریغا تیله ها را باختیم .......... خانه ای از جنس غربت ساختیم
سال باران سال برگ و سال یاد .................. سالهای گم شدن در تند باد ...
«فریدون محمودی»
.......................................................................
دوران مدیریت اینجانب در وبلاگ به پایان رسید. از دوستانی که تمایل به در دست
گرفتن این پست دارند تقاضا دارم که در قسمت نظرات آمادگی خود را اعلام نمایند.
کاستی ها رو بر من ببخشید ...
تقدیم به همه:
اینم اضافه میکنم ! نشون بدم ؟

دانشجویان رشته های بازرگانی و صنعتی در جهت پیشترفت علمی و تجربی میتوانند از این سایت بهره های زیادی ببرند !