سلام بر تمامی دوستان قاچاقچی تبار.
با تبریک مخصوص به مدیریت جدید، امیدوارم با مطالبی که می زارم بتونم وبلاگ رو همراهی کنم بی هیچ مقدمه ای میخوام همگی رو به کمی تفکر دعوت کنم.
آیا می پنداریدکه شما را بیهوده خلق کرده ایم وشما بسوی ما بازنمی گردید؟
طی شد این عمرتودانی به چه سان؟
پوچ وبس تند چنان باد دمان.
همه تقصیرمن است ، این که خود می دانم،
که نکردم فکری، که تأمل ننمودم، روزی، ساعتی یا آنی،
که چه سا ن میگذرد عمرگران؟
...کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک وبد ومرگ وحیات
همه گفتند: کنون تا بچه است، بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست،بایدش نالیدن.
من نپرسیدم هیچ،که پس از این،زچه رو نتوان خندیدن؟
نتوان فارغ و وارسته زغم،همه شادی دیدن؟!
همچو مرغی آزاد، هر زمان بال گشادن؟سر هر بام که شد خوابیدن؟
من نپرسیدم هیچ که پس از این زچه رو بایدم نالیدن؟
هیچ کس نیز نگفت:
زندگی چیست؟
چرا می آییم؟
بعد از این چند صباح،به چه سان باید رفت؟
به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه،به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ،هیچکس نیز نگفت.
نوجوانی،سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات.
بعد از آن باز نفهمیدم من،که چه سان عمر گذشت؟
لیک گفتند همه که:
جوان است هنوز،بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد ،کامروایی بکند.
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز ورا عمری هست.
یک نفر بانگ برآورد که او
از هم اکنون باید، فکر آینده کند.
دیگری آوا داد:
که چو فردا بشود ،فکر فردا بکند.
سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت
بگذرد امروزش،همچنین فردایش.
با همه این احوال،من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی ،
عمر بگذشت به بی حا صلی و مسخرگی!
چه توانی که زکف دادم مفت؟!
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.
قدرت عهد شباب،می توانست مرا تا به خدا پیش برد ...
لیک بیهوده تلف گشت جوانی
هیها ت...
آن کسانی که نمی دانستند، زندگی یعنی چه!
رهنمایم بودند.
عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده
ومرا می گفتند، که چو آنها باشم
که چو آنها دائم،
فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم
فکر تأمین معاش، فکر ثروت باشم
فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم.
کس مرا هیچ نگفت:زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن؛ فکر خود بودن وغافل زجهان بودن نیست.
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت،
که صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش می فهمم.
حال می پندارم، هدف از زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هواها گسلم،پای درراه حقایق بنهم.
فارغ از شهوت وآزوحسد و کینه وبخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
درره کشف حقایق کوشم
شربت جرأت وامید وشهامت نوشم.
زره جنگ برای بد وناحق پوشم.
ره حق پویم وحق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام، بر دگران نیز، نکو آموزم
شمع راه دگران گردم وبا شعله خویش
ره نمایم به همه،گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم، نه چنین زائد وبی جوش وخروش
عمر برباد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت ،معنی اش می فهمم
کاین سه روز از عمرم،به چه ترتیب گذشت!
کودکی بی حاصل،نوجوانی باطل،وقت پیری غافل
به زبانی دیگر:
کودکی در غفلت، نوجوانی شهوت،در کهولت حسرت!!!!!
|